
بعضی روزها حجم پروازهایش زیاد بود… بعضی روزها خستهتر بود… ساعات کاریاش، رفتنش، برگشتنش… ساعت مشخصی نداشت. گاهی ۳ صبح میرفت، روز دیگری ۱ شب برمیگشت… اما هیچکدام، هیچکدام برایش بهانهای برای بیتوجهی به فرزندانش نبود. وقتی میآمد، میخندید؛ اما خستگی، در چشمانش فریاد میزد. میگفتم: «بابا، خستهای…» میگفت: «نه بابا، بذار اول شمارو ببرم پارک…» پارک میبرد، شهربازی، توی شهر میچرخاند، جایی برای غذا، بستنی، شادی… و ما، غرق در دنیای کودکانهمان، نمیدانستیم چه کوهی از صبوری و مردانگی پشت لبخنده
برچسب:
نویسنده: فاطمه قاسمی
تاريخ: چهارشنبه
5 آذر
1404 ساعت: 15:47